آشنایی با مرکز  |  موسس مرکز  |  اساس نامه مرکز  |  فعالیت های مرکز  |  اخبار مرکز  |  اخبار کتابخانه  |  اخبار فرهنگی  |  نشریه بعثت  |  در رسانه های دیگر
فهرست سایت  
صفحه نخست
مقالات سیاسی
مقالات مذهبی
مقالات و مصاحبه های تاریخی
مصاحبه ها
اندیشمندان و علمای معاصر
امام موسی صدر (ویژه نامه)
سید جمال الدین (ویژه نامه)
آیت الله کاشانی (ویژه نامه)
شهید نواب صفوی (ویژه نامه)
مجموعه آثار علامه طباطبایی
مجموعه آثار سید جمال الدین
مجموعه آثار استاد سعیدی
کتب خاطرات استاد خسروشاهی
گالری تصاویر
دانلود کتاب
ارتباط با ما
 
استاد سید هادی خسرو شاهی

 
 
آثار استاد در پاتوق کتاب فردا

 
 
فروش اینترنتی کتب کلبه شروق
..
 
 
نرم افزار مجموعه آثار استاد

 
 
ورود اعضا
نام کاربری :
کلمه عبور :
 
ثبت نام فراموشی کلمه عبور
 
آیت الله کاشانی. .سید جمال الدین اسد آبادی . .نواب صفوی . .امام موسی صدر
شهید آیت‌الله سیدحسن مدرس؛ وطن ما کجاست؟
اشاره: آنچه در پی می‌آید، یكی از نطق‌های تاریخی مرحوم شهید مدرس در دوره پنجم است. در این بحث وی با دقت و مهارت تمام مفهوم وطن و وطن‌خواهی را بیان می‌كند و خصوصاً توجه به سجل ‌احوال ارضی(جغرافیا) و سجل احوال اهالی(تاریخ) قابل توجه است. او قلمرو زبان فارسی را مطرح می‌كند و به آنان كه پاكسازی زبان فارسی را از لغات عربی مطرح می‌نمایند، یادآوری می‌نماید كه این كار غیر ممكن است؛ چه، اقوام ایرانی هر كدام لهجه مخصوص خود را دارند و در ایرانی بودن و وطن‌خواهی آنان هم تردیدی نیست. مدرس در این نطق حضرت ابراهیم(ع) را از مردم ایران معرفی می‌كند و نتیجه می‌گیرد كه فرزندان اسماعیل هم در واقع ایرانی و یمن و عربستان هم در زمان ساسانیان حاكم‌نشین ایران بود. بحث خود را هم به دو قسمت تقسیم نموده از لحاظ ادبیت و از لحاظ تاریخی و هر بخش را جداگانه مطرح نموده است.

طرح این نظر تاریخی از زبان مجتهد جامع‌الشرایطی كه مورد اعتماد و اطمینان علمای بزرگ است، مانند فلسفه سیاسی او یعنی موازنه عدمی و موازنه وجودی قابل تحقیق و بررسی و مطالعه است. این نطق بابی جدید در تاریخ شناخت اقوام و ملل و مردم شناسی و مخصوصاً جامعه‌شناسی مذهبی می‌گشاید. این نطق كه اندكی تلخیص شده، از كتاب «مدرس، مرد روزگاران» برگرفته شده است.

 
******
دو چیز تیره عقل است: دم فروبستن به وقتِ گفتن و گفتن به وقتِ خاموشی

در جلسه سابق و بعضی جلسات دیده می‌شود كه از طرف بعضی از آقایان نمایندگان نسبت به بعضی از الفاظ كه در قوانین هست و فارسی نیست، پیشنهاد می‌شود كه آن الفاظ تبدیل به فارسی بشود. آقای ارباب (1) بعضی اوقات می‌فرمایند، سایر آقایان هم بعضی اوقات می‌فرمایند كه: «بعضی الفاظ غیرفارسی تبدیل شود به فارسی» كه در این مسأله محتمل است دو نظر باشد:

یكی نظر ادبی است. البته اگر یك جمله تمام كلماتش از یك لغت و یك زبان باشد، شاید در ادبیت مرغوب‌تر باشد تا هر كلمه‌اش از یك لغت و یك زبان باشد و این احتمالی است كما اینكه می‌گویند یك كسی به فردوسی ایراد گرفت كه: «شما كتابتان مبنی بر لغت فارسی است، چرا عربی گفته‌اید؟» گفت: «در كجا عربی گفته‌ام؟» گفتند: «آنجایی كه گفته: ملك گفت احسن.» فردوسی گفت: «من نگفتم، ملك گفت احسن!» بسیار خوب، این ایراد مبتنی بر یك مطلب ادبی است كه شخص كه می‌خواهد حرف بزند و ادبیات را در بیاناتش تكمیل كند، یك جمله را از لغات مختلفه تركیب نمی‌كند كه یكی عربی باشد، یكی فرانسه باشد، یكی لغت دیگری باشد.

این یك احتمال است، لیكن این احتمال به عقیده من جایش در مجلس شورای ملی نیست، لكن اگر بنا باشد این پیشنهادات در نظریات یك نكات سیاسی درش باشد كه برگشت این نكات سیاسی در حقیقت به وطن‌خواهی باشد. این مسأله به عقیده من درباره پیشنهادات برعكس است. مسأله وطن‌خواهی نیست، بلكه در بعضی پیشنهادات بر ضد وطن‌خواهی است.

حالا من احتمال دارد به این مسائل جاهل باشم، ولیكن چون دیدم اگر از امروز بگذرد، موقع این حرف خواهد گذشت... ما می‌خواهیم وطن‌خواه باشیم. وطن‌خواهی الان یك لفظی است خیلی معمولی و مطلوب و معقول و مرسوم. ما همه می‌خواهیم وطن خواه باشیم. اصلاً وطن‌خواهی یعنی چه؟


وطن یعنی چه؟

وطن یعنی چه؟ وطن یك حدود ارضی دارد، یك حدود اهلی. وطن عبارت است از یك ارضی و یك اهلی. من اگر وطن‌دوست باشم، آن ارض را باید دوست بدارم و حفظ كنم؛ اهل آن ارضی را هم كه همه هموطن‌های من هستند، باید دوست بدارم و حفظ كنم. ترقی بدهم وطن را؛ یعنی آن زمین را معمور كنم. اگر خراب است، تعمیرش كنم. برای اهل آن ارض هم كمال آسایش و رفاهیت و اسباب غنا و علمشان را فراهم كنم.

من خیال می‌كنم وطن‌خواهی و وطن‌دوستی كه ما می‌گوییم، این است كه ارض خودمان را دوست بداریم و اهل آن ارض را هم مثل خودمان و از خودمان بدانیم. من كه از وطن‌دوستی و وطن‌خواهی و هموطنی و اینها غیر از این چیزی نمی‌فهمم.

پس باید اول تشخیص موضوع كرد كه اراضی را كه ما آن را دوست می‌داریم و اسمش را وطن خودمان می‌گذاریم، كجا هست، حد و حدودش كجا هست، و هموطنان ما كیانند؟ تا بدانیم این حبّ و علاقه را كجا بیندازیم. آخر من می‌گویم وطن‌خواهم، فلان كس وطن‌خواه نیست، یا فلانی وطن‌خواه نیست، یا آقا برای كی زحمت می‌كشید؟ برای كی جنگ می‌كنید؟ برای كی قرارداد باطل می‌كنید؟ برای «حبّ وطن»، چرا اینقدر قانون وضع می‌كنید و مالیات از مردم می‌گیرید؟ به‌واسطه تعمیر وطن، پس باید به عقیده من تشخیص و اهلیت وطن را داد تا ببینیم این پیشنهادات بجاست یا نیست.

حالا من می‌خواهم تشخیص وطن را بدهم. بدبختانه جهل من تقریباً با علم حق مساوی است و نسبت به بعضی چیزها خیلی جاهلم! یكی سجلّ احوال سطح ارضی كه عبارت از «جغرافیا» باشد، یكی سجل احوال اقوام دنیا كه عبارت از «تاریخ» است؛ یكی هم سجل احوال اشخاص كه یك تكه‌اش همین سجل احوال خودمان است كه می‌خواهیم تازه درست كنیم. سابق بر این، اقوام دنیا كه با هم ارتباط نداشتند، این علم را داشتند و علمای این علم را «علمای نسّابه» می‌گفتند كه سجل احوال اشخاص را می‌دانستند و آنها را می‌شناختند و این علم در میان مردم بود، كه ما تازه پریروز اینجا مطرح كردیم و می‌خواهیم درست كنیم.


جغرافیا، تاریخ، تبار

خلاصه من نسبت به سایر چیزها جاهل هستم،‌ به‌خصوص نسبت به ‌این سه مسأله كه خیلی جهل دارم: یكی جغرافیا (به زبان شما و به زبان من علم سجل احوال مطرح ارض یا سطح ارض)، یكی سجل احوال اقوام دنیا یعنی تاریخ، یكی هم سجل احوال اشخاص نسبت به اینها بخصوصه اطلاعی ندارم.

با وجود این بی‌اطلاعی، تشخیص وطن دادن كار خیلی مشكلی است؛ به ‌واسطه اینكه اولاً باید معین كنیم كدام ارض مال ماست، یكی هم اینكه اقومی كه در وطن هستند، اینها را هم معین كنیم كه هموطنان ما كدام قوم هستند. این هم جغرافیا می‌خواهد و هم تاریخ و من هر دویش را فاقدم، لیكن منافاتی ندارد یك عرایضی بكنم و یك حدسیات و اطلاعات ناقصه اینجا عرض كنم.

اینجا می‌گوییم: «دولت هشت‌هزار ساله‌ایم»، خیلی خوب، دولت هشت‌هزار ساله باید زمین هشت‌هزار سال سابقش را وطن خود بداند و اقوام هشت‌هزار سال سابق تا حال را هموطنان خودش بداند، والا غلط می‌كند می‌گوید من دولت هشت‌هزار ساله هستم! كسی كه وطن هشت‌هزار سابق خودش را بلد نیست و اقوام هشت‌هزار سال سابق خود را نمی‌شناسد،‌ نمی‌گوید دولت هشت‌هزار ساله‌ام. عرض كردم چون از تاریخ اطلاع ندارم، می‌گویم هشت هزار سال خیلی زیاد است.


حضرت ابراهیم(ع)

حضرت ابراهیم(ع) ایرانی بود. در این كه هیچ گفتگویی نیست. هیچ كس هم مدعی نشده است كه حضرت ابراهیم از قوم دیگر است. این بلامعارض است. هر كس هم از علم ادبیات سررشته دارد، می‌داند كه «ابراهیم» غیرمنصرف است، غیرمنصرف یعنی جَرّ و تنوین داخلش نمی‌شود. جر و تنوین از خواص لغت عربی است. اگر خانه‌اش را هم بخواهیم، «بابِل» است، پهلوی كرمانشاه خودمان، همین‌جا، همین بالا كه در آتشش انداختند، آن هم نزدیك است هر كس به كربلا و نجف برود، می‌بیند. پسر این حضرت ابراهیم، حضرت اسماعیل بود. این را هم فكر نمی‌كنم در تاریخ اشتباهی داشته باشد. اسحاق هم یك پسرش بود كه جد یهودی‌هاست اسماعیل هم مال ما سادات است. پس اسماعیل كه مال ماست، پدرش ایرانی بود...

كازرونی: صحیح است.

مدرس: بدون صحتِ آقای كازرونی هم ایرانی بود. به ‌اتفاق هم بود!

ولی از زمان ابراهیم تا حالا یقیناً هشت‌هزار سال نیست؛ اما از هزار سال و دوهزار سال خیلی بیشتر است. پس این نتیجه شد كه اولاد اسماعیل ایرانی هستند. این افراد